#بت_پرست_پارت_216


مسعود با تعجب نگاهش کرد و رفت نشست... محمد هم نشست و مسعود:نیما کجاست؟...

محمد:دنبال بهاری... نمی تونست بذاره در برن...

مسعود برگشت سمت منو گفت:تو چی؟... تو هم دوستش داری؟...

به محمد نگاه کردم... عوضیا کل این مدت باهم بودن... بر علیه پلیس... اذیتش کنم بگم نه... حیف مسعود اینجاست ممکنه حرفمو جدی بگیره... سرمو انداختم پایین که مسعود خودش فهمید...

***

در اتاق نیما رو زدم که گفت:بیا تو...

درو باز کردم که دیدم نیما جلوی آینه وایساده داره کرواتشو سفت می کنه...

با ناراحتی نالیدم:نیما من سختمه با کفش پاشنه بلند بیام...

نیما با خنده گفت:اون یکی داییت هم هستنا یهو دیدی پشت سرت حرف درآوردن...

اخمامو کردم تو هم که نیما:عیب نداره هر چی خواستی بپوش...

نیما جلو و من از پشتش داشتیم می رفتیم پایین که یهو خاله نیما هجوم آورد سمت نیما و بغلش کرد ... نیما هم گفت:محمد تقصیر توا ها... اینقدر دور و بر من گشتی خاله فکر می کنه من قراره عروسش بشم...

خالش ولش کرد و گفت:برو بابا تو هم... عروس من به این خوشگلی...


romangram.com | @romangram_com