#بت_پرست_پارت_217

رفتم نشستم کنار محمد که نیما گفت:همدیگرم کاری نکردنا... رویا بلند شو بیا بغل من... شاید فرجی شد بخت تو هم بدست من باز شد... بدو بیا که داره به محمد حسودیم میشه...

به دختری که نیما اشاره کرد نگاه کردم... بابا ایول... تیپش از منم فشن تر بود... چادرش کو؟..

بابام:مثل اینکه نیما باید واسه تو هم خاستگاری کنم...

نیما:نمی خواد ما که همه کار کردیم منتها شما لطف کنید به عنوان بزرگتر اسم پسرمو...

یهو کیف رویا پرت شد به نیما... تا خواست مسعود دهنشو باز کنه نیما دوباره پرید وسط حرفش: بابا این دو تا که بدتر از ما کارشونو کردن... دیگه خاستگاری نمی خواد مبارکمون باشه...

مسعود:تو هنو تکلیف فرار کردنت...

نیما پرید وسط حرفش:یه موضوع رو جلو خالم می کشم جلو ها... من مثل این محمد نیستم... خاله یه چیزی به شوهرت بگو...

خالش:بس کن مسعود... ایشالا مبارکتون باشه... حالا دو تا دو تا برید بیرون...

چهارتایی رفتیم بیرون که با ناراحتی گفتم:یادم رفت سلام کنم...

نیما:عیبی نداره... اگه این درختا کار جنگلو می کنه برید اون پشت... رویا بیا بریم...

اون دو تا رفتن که با تعجب گفت:این دو تا یهو چجوری با هم؟...

محمد منو کشید تو بغلشو گفت:مگه ما دو تا با هم چجوری؟... اینم مثل همونه... بقیه چیزا رو بذار کنار... منم شغلمو می ذارم کنار... تو شرکت هر دو باهم... ول کن بقیه چیزا رو...

-فقط یه چیز؟..

romangram.com | @romangram_com