#بت_پرست_پارت_215
مسعود:چیزی شده؟... چرا صدای داد و بی داد میومد؟...
سرگرد:جناب سرهنگ اون یکی که باهاشون بود... نیما ستوده... فرار کرده قربان... اونم از بازداشتگاه... نمی دونم چجوری...
مسعود یه نگاهی به محمد انداخت و گفت:خیلی خب... همتون برید بیرون...
بقیه رفتن بیرون که مسعود رفت جای سرگرده نشست و به منم گفت بشینم... محمد هم اصلا چیزی به روی مبارکش نمی آورد...
مسعود با عصبانیت رو به محمد گفت:اصلا فهمیدی چی کار کردی؟... به خدا خجالت آوره...
محمد جوابی نداد که مسعود که سعی می کرد خودش کنترل کنه از سر جاش بلند شد اومد روبروی محمد و گفت:بلند شو وایسا ببینم...بلند شو وایسا...
محمد جلوی باباش وایساد... هم ازش قد بلندتر بود هم چارشونه تر... هنو سرش پایین بود که مسعود داد زد:به من نگاه کن...
محمد صورتشو گرفت بالا و تو چشمای مسعود نگاه کرد که یهو تق... مسعود زد زیر گوشش و محمد افتاد رو زمین... افتاد رو اون دست ناجورش ولی به روی خودش نیاورد...
مسعود داد زد:بهت گفتم خودتو قاطی نکن... گفتم یا نه... مثل احمقا رفتی پیش نیما که یه نمایش بازی کنین که سر غزل و پروژه رقیبین... اونم با اون مسخره بازیه نیما توی مهمونی... خود این دخترم باور کرده بود که دوسش داری....
محمد زیر لب گفت:دوسش دارم...
مسعود داد زد:الآن.... اون موقع هم که کل کارا رو بهم ریختی و این بچه رو دزدیدی... دوسش داشتی؟...
محمد نالید: بهاری واسه غزل نقشه ریخته بود... تا آخرین یادگاری مونا رو از بین ببره نیما هم فرستادش کیش منم دزدیدمش... تو این مدت هم نیما شرکت بهاری رو تو خارج از کشور داغون کرد منم رو سیستم عامل کامپیوتراش کار کردم... بعد رفتم سر کامپیوترش و اطلاعاتشو واسه شما ایمیل کردم... از اول هم پروژه ساحلی وجود نداشت... یه ساختمون معمولی بود... ولی بهاری مواظب غزل بود... از طریق ژاله یا منشی نیما... از طریق یزدی و شهروز پسرش و بقیه کسایی که خودتون می دونین... ماهم بجا اینکه اونا رو گول بزنیم غزلو گول زدیم...
بعد از یکمی مکث زمزمه کرد:بجز علاقه من بهش...
romangram.com | @romangram_com