#بت_پرست_پارت_214
پشت در یه اتاق نشسته بودیم که نوبتمون بشه بریم تو...نیما و محمد کنار هم سمت راست در... منم سمت چپ در نشسته بودم... که نیما گفت:محمد حواست باشه دستت معلوم نشه...غزل تو هم سوتی نمی دی... شما دو تا هم نامزدینا...
همین که جور که محمد به روبرو خیره شده بود یهو برگشت سمت نیما و گفت:منظورت از جمله آخرت چیه؟...
نیما پاشو انداخت رو پاشو گفت:واسه چی اونقدر دیر اومدین؟...
محمد سرشو انداخت پایین که یهو یه سربازه گفت:بیایید برید تو...
اول من رفتم تو بعد محمد بعد هم نیما من اون سمت نشستم و اون دو تا یه سمت دیگه...
سرگرده:اسم و فامیل...
وقتی اسم ها و فامیلمون رو گفتیم گفت:فعلا برید بازداشتگاه تا شخص جناب سرهنگ بیاد خودش رسیدگی کنه...
نیما با تعجب به محمد نگاه کرد... که محمد شونشو انداخت بالا و رفتیم بیرون...
نیما:فکر کنم اوضاع قمر در عقربه... غزل مواظب باش تو بازداشتگاه چیزی نگی...
با یه خانم چادری رفتیم تو بازداشتگاه... خدارو شکر بازداشتگاهش خالی بود و من تنها بودم... نشسته بودم که بعد از حدود نیم ساعت صدام کردن و رفتم بیرون... با اون خانم چادریه تا دم در اتاق جناب سررگرد که رفتیم یهو صدای داد جناب سرگرد اومد:یعنی چی که فرار کرده؟... چجوری ممکنه این کارو کرده باشه؟...
ما رفتیم تو که دیدیم محمد نشسته دو تا سرباز هم به حالت خبر دار وایسادن و جناب سر گرد هم پشت میزش وایساده بود...
یهو در باز شد و مسعود وارد اتاق شد یه نکاهی به اطراف اتاق انداخت و آزاد داد...
romangram.com | @romangram_com