#بت_پرست_پارت_213
محمد:نه... فکر کنم دستور بابامه... کارتم داشتم توفیقی نداشت...
یه مرد و یه خانم از ماشین اومدن بیرون... مرده نسبتا پیر بود برگشت گفت:این وقت روز... ساعت حدودا پنج و نیمه ... اینجا چی کار می کنین؟...
نیما نیششو باز کردو گفت:این محمد خل ساعتو اشتباه دیده... ما رو بلند کرده می گه ساعت هفته...
سروانه روشو کرد به نیما و گفت:بفرمایید بیایید کلانتری... همه چی مشخص می شه...
نیما:بفرمایید... محمد بپر... همیشه آرزو داشتی سوار بنز بشی اینم بنز... بدو بیا ...بدو که دیگه از این فرصتا گیرمون نمیاد...
سروانه یه نگاه به لباسای نیما کرد... باور کن با پول لباساش می شد یه پرادو صفر خرید...البته اگه گردنبند و بقیه چیزاشو در نظر نمی گرفتیم... که می شد یه دونه فراری قرمز ناناز...
سروانه :لباس این خانم چرا پاره است... چرا کفش پاش نیست؟...
نیما یه نگاه به من کرد... من که کلا هنگ کرده بودم محمد هم حرف نمی زد... نیما که دید من ساکتم برگشت سمت سروانه و گفت: والا احتمالا از سر نداری بوده دیگه...
سروانه یه نگاه به نیما کرد و گفت:پشتت خیلی گرمه که اینطوری شوخی می کنی؟...آره؟...
نیما دستشو کشید به پشتشو گفت:نمی دونم... فکر کنم به خاطر همین باشه... فرضیه دیگه ای ندارین؟...
سروانه:بیاید ببریدشون...مثل اینکه این آقا پسر زیادی گرمشه...
یه زن چادریه منو دو نفر هم محمد و نیما رو گرفتن و بردن تو ماشین جلویی... منم تو ماشین عقبی بودم...
***
romangram.com | @romangram_com