#بت_پرست_پارت_212
محمد:غزل جون ممد بیا پایین... سبک که نیستی... پنجاه و دو کیلویی...
-چقدر دقیق... یه صد متر دیگه هم برو شاید گرمشو هم بدست آوردی...
محمد نالید:گفتم تو رو جون ممدا...
دو سوت پریدم پایین و خونسرد گفتم:بریم دیگه... چرا وایسادی؟ ...وقت تلف می کنی؟... خیلی خب بریم دیگه... من حوصله بچه بازی ندارم... راه بیفت تا دیر نشده...
محمد آروم راه افتاد یه صد متر جلوتر نیما رو دیدم...
نیما یه نگاهی به محمد کرد و گفت:چرا اینقدر دیر اومدین؟...(داشتیم همو بوس می کردیم)...پیمان اینا هم اینجان...
محمد بازوشو گرفته بود گفت:اونا چجوری در رفتن؟...
نیما:توکلی عذاب وجدان گرفته بود...ولش کن... اونا رو فرستادم رفتن... بیا بریم بیست متر جلوتر جاده است...
محمد وسط ما بود نیما کنار دستش بود که زخمی بود... منم کنار اون دستش... همین که رسیدیم به جاده یهو حدود سی متر رفتیم پایین که یهو صدای پلیس اومد... دست محمدو کشیدم که نیما گفت:بدبخت شدیم...
دو تا بنز کنارمون وایساد... نیما زیر لب نالید: تفنگتو قایم کن... کارتت همراهته؟...
romangram.com | @romangram_com