#بت_پرست_پارت_211
-من؟... منظورت خود منه؟... اگه هم بحثی بوده از جانب بابام بوده بدون رضایت من...
محمد:خیلی خب دیگه گفتی...پاشو بریم پیش نیما...
پاشدم که برم یهو کشیده شدم عقب تو بغل محمد... کمرمو گرفته بود تو دستاش پیشونیم تا لباش بود... خودمو کشیدم بالا(نه واسه چیزیا واسه اینکه احساس کوتاهی نکنم...والــــــــــــا...)
چشماشو تنگ کرد... و گفت:من که همچین قصدی ندارم...
قدمو کوتاه کردم که برم... خیلی بهم برخورد... شوخی شوخی...با غزل خانمم شوخی؟...
که یهو حس کردم لبام به یه جایی وصل شده(توصیف از این بهتر سراغ نداشتم... شرمنده... آخه کی بعد از دزدیده شدن توصیف یادش می مونه؟... هان؟)
دستشو محکم تر آورده بود و محکم همو می بوسیدیم... موقعیت گیر آوردیم دیگه...
کم کم دستاشو باز تر کرد و خودشو کشید عقب... گفت:خیلی خب بریم دیگه... من حوصله بچه بازی ندارم... راه بیفت تا دیر نشده...
-من کفش ندارم کولم کن... دستتم داغونه به من ربطی نداره...
تا تو باشی نزنی تو پر من...
با ناله نگام کرد معلوم بود دستش خیلی درد داره...یه ذره خم شد و من پریدم بالا... ولی مواظب بودم به دستش نخورما... حالا شانس آوردم پیمان دستشو بخیه زد...
حدود صد متر رفت جلو که گفت:غزل معذرت می خوام... ببخشید... بیا پایین...
پامو یکم فشار آوردم:برو خر خوبم...تازه داشتم از مناظر لذت می آوردم... دنده نداری؟... یکم تند تر برو...
romangram.com | @romangram_com