#بت_پرست_پارت_210
-بابا دمتون گرم... خوشم اومد...
تو یه جنگل مانند بودیم که تازه متوجه شدم دست محمد خونیه... دستمو گذاشتم روی بازوش ... نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار... نور افتاده بود رو صورتش... چشماش توسی بود... نه آبی...
محمد آروم نالید:اون حرفایی که تو اون اتاق زدیمو راست گفتی؟...
-این که میخوای آشغالارو بذاری دم در؟... نه اونو گفتم جو عوض شه... جدی گرفتی؟... شوخی کردم...
محمد:نه اون یکی رو....
-اون یکی آشغالارو؟... نمی خواد خودم صبح گذاشتم دم در... زحمت نکش...
محمد:گفتی به یه نتیجه رسیدی... اون نتیجه رو...
-نتیجه راج به آشغالا........؟؟؟
محمد روشو کرد اونور... که یعنی برو بابا تو یه ذره بچه هم مارو اسکل کردی... آروم گفتم:ببخشید... ناراحت شدی؟...
محمد روشو کرد سمت من و گفت:برو بابا جِقِل...در حدی نیستی که منو ناراحت کنی...
-تو روحت... گمشو اصلا دوست دارممو پس بده...
محمد:آهان... خوشگل خانم...پس گفته بودی دوستت دارم...
romangram.com | @romangram_com