#بت_پرست_پارت_209
محمد نالید:غزل چی کار کنم میای اینجا؟...
-بگی غلط کردم همه فکراتو حدس می زدم... دیگه هم این کارو نمی کنم... منم برات یه دختر غیر قابل پیش بینی هستم...
محمد:آره هستی... حالا بیا...
پاهامو که بسته بودن خودمو لیز دادم سمت محمد... دستامم که از پشت بسته بود... نزدیک محمد که رسیدم نیشمو باز کردم...
محمد:پشتتو کن به من سعی کن از جیب پشت من یه چاقو دراری بدیش دست من...
-خوب خودت دستتو کن تو جیبت... من بیام دست کنم تو جیب تو ... اونم جیب کجا؟... جیب پشت شلوارت...همینم مونده...
محمد:دستمو بستن به میله های دیوار... دستتو بکن تو جیبم چاقو رو واسم درار...
پشتمو کردم بهش و دستمو کردم تو جیبش... یه ذره هم خجالت نکشیدم... شوهر آینده ام بود دیگه!...
چاقو رو انداختم لای دستای محمد بعد از چند ثانیه دستاشو باز کرد خودمو خودمو باز کرد و رفتیم سمت در...اول محمد بعد هم من... یه پیرهن بنفش هم تنش بود ... ازلای پاچه اش یه کلت توسی خوشگل درآورد و گرفت دستش...
پشت لباسشو گرفته بودم تو دستم که محمد گفت:منو ول کن...
پشت هم رفتیم تو حیاط و از گوشه حیاط جیم زدیم بیرون... خیلی راحت... هیچ کس هم مارو ندید...
-ممد تو که می تونستی اینقدر راحت در بری مریض بودی از اول...
محمد:بهاری وقتی عصبانی و ناراحت میشه کنترلش رو از دست می ده... نیما این کارو کرد که بتونم در برم...
romangram.com | @romangram_com