#بت_پرست_پارت_205
محمد زیر لب نالید:خدا من از دست این چی کار کنم... هیچی رد گم کنی بودی...
تکه آخرشو بلند گفت بعد رو کرد به بهاری و گفت:فلش بهش دادم و بهش گفتم که موقعیتشو واست جور می کنم تا فلشو نصب کنی...ولی فلشه اصلی دست خودم بود و خودم این کارو کردم...الآن هم هیچی نداری...
بهاری لبخند زدو گفت:تو هم هیچی نداره...
محمد:فکر کردی پلیسا کشکی کشکی اومدن گرفتنتون!...نخیر قبلش تمام اطلاعات بهشون ایمیل شده بود...
بهاری با حرص نگاهش کرد که بابک اومد تو... بهاری روشو از محمد برداشت و گفت:چی شد بابک؟... تونستی با این پدر سوخته تماس بگیری یا نه؟... معلوم نیست یهو کجا جیم شده...
راجع به کی بود... محمد هم داشت نگاهشون می کرد... شبیه آدمای تعجب کرده که نبود!...
بابک:آره... خودش باهام تماس گرفت... گفت پنجتاشونو سالم می خواد... وگرنه باران و بیتا...
سرشو انداخت پایین... بهاری با حرص نوک پاشو کبوند زمین... بعد گفت:یه زنگ بزن بهش بده خودم صحبت می کنم...
بابک موبایلشو درآورد یه شماره گرفت و داد به بهاری...بهاری هم گذاشت رو آیفون... انگار اینا همشون مریض ایفونن...
بهاری:الو...
نیما:به... سلام جناب بهاری بزرگ... من واقعا شرمنده ام از این که نتونستم خدمت برسم ها... واقعا متاسفم...
بهاری:زبون نریز... فامیلات خراب کاری کردن منم گرفتمشون...
الآن نیما تهدیدش می کنه دیگه... الهی قربون... داداشم بشم من...
romangram.com | @romangram_com