#بت_پرست_پارت_204
محمد:این اولین بارته که می گی محمد...
حالا اگه بدونی چقد با اسمتو و روحت کار کردم این حرفارو نمی زدی...
-چرا هیچ کاری نمی کنی؟... مثلا ذوق کنی بگی آره؟... جون من راست می گی؟... فدات شم من الهی غزلم... منم دوست دارم... عاشقتم... نیشت باز شه... یه کاری بکن دیگه...اصلا پشیمون شدم نمی خوامت...
صدای پای یه نفر اومد... بهاری بود.... اومد تو... مرتیکه تو روح نکبت عوضی...
بهاری:شنیدم عاشقشی آره؟....(جان من مثل بقیه داستانا واسه حفظ جون طرف نگو نه... خواهش)
بهاری:شنیدم عاشقشی آره؟....(جان من مثل بقیه داستانا واسه حفظ جون طرف نگو نه... خواهش)
محمد:خب که چی؟... آره عاشقشم و قصد کشتنش رو هم ندارم...
-راست می گی؟... وای ممد عاشقتم... اصلا یه سنت شکنی بزرگ کردی... تو رو خدا دوباره تکرار کن...
بهاری عین دیوونه ها بهم نگاه کرد که محمد گفت:با بقیه کاری نداشته باش... پیمان مریضه...
بهاری:با بقیه کار دارم با تو بیشتر... اول از همه بگو باران کجاست...
محمد :پیش نیماست... قرار نبود من چیزی بدونم... هر کی یه بخش نقشه بود...
-من کجا نقشه بودم؟...
romangram.com | @romangram_com