#بت_پرست_پارت_202
پیمان پرید وسط حرفش:بس کن یاسر... بلا سرم بیاد؟... دیگه چه بلایی؟... من کل خانوادمو از دست دادم...
یاسر سرشو انداخت پایین... محمد تو جاش نشست و دست سالمشو کرد تو جیبش و یه شی براق درآورد و گفت:
-بیا غزل... تو اتاق بهاری پیدا کردمش... مال مادرت بود...کادو پدرت به مادرت...
به گل سر تو دستش نگاه کردم... یه نیم تاج پرنسسی بود...
محمد:اون روز این سر عمه بود... این معنیش واضحه...
سرمو انداختم پایین... خوب می شد اگه می فهمیدم هنوز زنده است... شاید دلم می خواست...
نوشین سریع دویید تو اتاق:بدبخت شدیم...بهاری فرار کرده اینجاست؟
محمد سریع گفت:یعنی چی؟...
در باز شد و بهاری با چند نفر دیگه اومدن تو... تا خواستم به این طرف و اون طرف نگاه کنم ببینم چه خبره یه دستمال اومد حلو بینیم و هیچی نفهمیدم...
چشمامو باز کردم... مثل همون وقتی بود که یزدی دزدیده بودتم...کلا دو هفته بود وارد این قضیه شده بودم نیما هم گفته بود خطری تهدیدت نمی کنه سه دفعه هم دزدیده شده بودم... حالا یه بارش خوب بود ... با شوهرم بودیم... یعنی با همون که تازه یه روزه بهش فکر می کنم...یعنی قبلنا هم فکر می کردما ولی مطمئن نبودم دیگه...
تو روحتون... گلوم دوباره می سوخت چشمامو باز کردم که دیدم محمد اینجاست.... نیشمو باز کردم... این بار به خیر گذشت... یعنی به خیر که هنوز نگذشته ولی اگه بمیرم هم تو آغوش عشقم می میرم...حالا کی خواست بمیره... من می خوام بچه دار شم... اسم بچه امم باید با م شروع شه... از اول هم آرزو داشتم دیگه... محمد و غزل و...
محمد:حالت خوبه؟...
romangram.com | @romangram_com