#بت_پرست_پارت_201

محمد:آیــــی...پیمان بیا زخمرو باز کن... نوشین یه آینه بیار بتونم ببینم این لا مصبو درآرم... فکر نکنم زیاد عمیق باشه...

پیمان: محمد سر کننده نداریم... باید تحمل کنی... یه چیزی شبیه موچین بود... شبیه چاقو بود چی بود رو نمی دونم برداشت زخمو باز کرد... وای حالم داشت بهم می خورد...نکبت...

نوشین آینه رو جلو کتف محمد نگه داشت... خود محمد هم دستشو برد تو.... منم رومو کردم اونور...صدای غزل غزل می یومد که محل ندادم ... یهو محمد داد زد:غزل؟...

از جام پریدم و گفتم:هان؟... اگه کمک می خواین رو من حساب نکنینا... من گوسفند می دیدم می خوان سر ببرن حالم بهم می خورد... این که تویی.... دستتون به من بخوره...

محمد:کمک لازم نیست... برو یه تیکه پارچه گیر بیار دست سه تامون بنده...

شالمو از سرم در آوردم بدون این که بهشون نگاه کنم پرت کردم سمتشون... و گفتم:

-بیا... خیلی گرونه ها... ولی بگیر...

بعد از یه صدای داد که احتمالا دوباره الکل ریخته بود رو زخمش گفت:تموم شد...

سرمو برگردوندم که دیدم محمد رو کف خوابیده و شال من به کتفشه و نوشین داره وسایلو می ذاره تو جعبه... پیمان هم از تو یه اتاق اومد و گفت:محمد بلند شو... تقویتیه...

به سرنگ تو دستش نگاه کردم... محمد دست سالمشو آورد جلو اونم زد بهش و گفت:یکم سعی کن بخوابی... نوشین برو دنبال غذا...

نوشین سرشو تکون داد که پیمان به یاسر گفت:ببین ما باید چند روزی اینجا بمونیم... بازت کنم سر و صدا نمی کنی؟...

یاسر سرشو به علامت منفی تکون داد پیمان هم رفت بازش کرد... خونه حدودا سی و شش متری بود که دو تا نیم کت داشت... یه در اتاق هم که فکر می کنم آشپزخونش بود هم داشت... فقط همین... چیز خاصی نبود...

یاسر آروم گفت:بچه چرا این کارو کردین؟... اگه بلایی سرت می یومد...

romangram.com | @romangram_com