#بت_پرست_پارت_200


-لنز نزاشتی؟... مطمئن باشم؟...

محمد:آخه دختر کی تو این موقعیت لنز میذاری... از اول عاشق همین بدون فکر حرف زدنات شدم...

جانم؟... یعنی محمد عاشق منه؟... منم عاشقشم... یعنی من عاشق نیمام؟... یعنی من عاشق نیما بودم....یعنی دوستش داشتم... نیما عاشق من بود؟... فقط موافق بود... منم فقط موافق بودم... دوتایی موافق بودیم... محمد عاشق من بود؟... من عاشقش...

محمد:خوابی؟... بیا دست منو ببند حالا که کندی از مانتوت... بریم...خدا کنه پیمان اینا در رفته باشن...

دستشو بستم... کلی هم دستشو دست مالی کردم... دیگه یعنی جو گرفته بودتم که عاشقشم...

دو تایی بلند شدیم حدود صد متر رفتیم جلوتر بعد پیچیدیم سمت راست... محمد دست منو گرفته بود... منم پا برهنه بودم... یه خونه چوبی بود رفتیم تو در زدیم که پیمان درو باز کرد...

یاسر اونجا نشسته بود دهنشم بسته شده بود.... محمد سریع نشستو به یاسر اشاره کرد:این چرا اینجوریه؟...

پیمان:هیچی بابا پدرمو درآورد از بسکه گفت این چه کاری بود کردین... منم بستمش... تو چطوری؟... حالا چجوری می خوای چند روز اینجا بمونی؟... باید دستتو دکتر ببینه...

محمد: بپر برو الکل و وسایل بیار خودتم کمک کن... همین جا درش میارم

پیمان رفت یه بسته آورد من و نوشین هم داشتیم با تعجب نگاشون می کردیم...

محمد مانتو من...یعنی اون دستمالی که بهش بود رو باز کرد و پیرهنشو در آورد... بابا عجب هیکلی... نه این که من قبلا ندیده بودم... البته قبلا با این چشم ندیده بودم...

الکل و برداشت و ریخت روی کتفش...


romangram.com | @romangram_com