#بت_پرست_پارت_198
تو این گیر و دار که همه حواسم رفته بود یهو یکی دستمو کشید دیدم... پیمانو نوشین و یاسر هم دارن با هم خارج میشن... برگشتم دیدم محمده... بازو منو کشیده داره می بره...
-محمد حالت خوبه؟... خونی شدی...
یه چپ چپ نگام کرد و گفت:کفشاتو درآر... زودباش... باید بریم...تا پلیس ما رو ندیده...
-کی به پلیس خبر داده؟...
محمد:من... زود باش... آفرین... حالا بیا بریم...
به کفشام که رو زمین بود نگاه کردمو گفتم:گروننا... بذار ورشون دارم بیارمشون...
محمد:همچین می گه انگار واسشون جیب زده... پولشو که تو ندادی... فکرم نمی کنم با این استعداد تو تو راه رفتن بعد ها به دردت بخوره...سیندرلا به این سختی از کفشش نگذشت که تو داری جون می دی...
با محمد رفتیم تو حیاط... و از سمت دیوار یه سوراخ بود که خزیدیم بیرون... یعنی اول من بعد هم محمد...کنار دیوار تکیه داد و سرشو کرد رو به آسمان... با ناراحتی به مانتوی گرونم که خاکی و داغون شده بود نگاه کردمو گفتم:
-وایــــــی مانتوم... کلی مایه اش بودا...
محمد با لبخند دردناک گفت:چجوری تو این وضعیت می تونی به این چیزا فکر کنی؟...
محمد با لبخند دردناک گفت:چجوری تو این وضعیت می تونی به این چیزا فکر کنی؟...
تازه نگام افتاد به دست محمد... آخی بچم...
romangram.com | @romangram_com