#بت_پرست_پارت_196


بیتا که داشت گریه می کرد... راستی اسم بیتا چه آشناست... احتمالا یه جا شنیدم یادم نیست...

پیمان:اگه جلسه ای نیست ما بریم...ما رو واسه مشکلات خانوادگیتون اینجا کشیدید که چی بشه؟...

بهاری با خشم برگشت سمت پیمان که یاسر:پیمان ساکت باش... شما ببخشیدش آقای بهاری...

پیمان دستشو که یاسر گرفته بود تا ساکتش کنه رو از دست اون کشید بیرون و گفت:ساکت نمیشم... مثلا می خواد چی کار کنه...

بهاری اومد جلو پیمان... تقریبا هم قد بودن دستشو کشید رو صورت پیمان و گفت:کار خاصی که نمی تونم بکنم... شاید بفرستمت کنار پدر و مادرت که خانوادتون کامل بشه...

محمد:اونوقت اول بارانت میره پیش اونا... بعد هم خودتون دونه دونه...

بهاری و همه تندی چرخیدیم سمت پله ها که محمد روش وایساده بود... یه کلت هم رو به ما گرفته بود... تقریبا رو به بهاری بود...

محمد:چرا وایسادی؟... بفرستش تا ببینه چی کار می تونی بکنی دیگه...

بهاری با حرص گفت:می کشمت عوضی...

محمد قهقهه زد و گفت:جدا؟... بیا بکش چرا وایسادی؟... بیا دیگه...

بهاری دندوناشو بهم مالید که محمد گفت:ببینش... دختر همونه... شبیهشه مگه نه؟... آخــــــــــی ... کشتیش...

بهاری با حرص گفت:خیلی بچه ای...


romangram.com | @romangram_com