#بت_پرست_پارت_194


بهاری:یعنی چی؟...

-یعنی نمی دونم دیگه... من که از مهمونی ورود پدرم تا حالا ندیدمش... نیما هم چیزی به من نگفته...

بهاری سرشو نزدیک تر آورد و گفت:تو هم چیزی نپرسیدی؟...

-من؟... نه بابا... شماها اونقدر عجیبید که آدم چیزی ندونه بهتره....

بهاری سرشو تکون داد و گفت:خب جلسه رو شروع می کنیم...

یهو یه صدای جرقه اومد و برقا رفت...بهاری یهو داد زد:چی شده؟...

بابک با عجله اومد تو و گفت:یکی وارد ساختمون شده برقا رو قطع کرده... برقا اضطراری مشکل پیدا کرده نمی دونم چرا؟...

تو زمزمه های به وجود اومده به وضوح می شد اسم سروان محتشم رو شنید...برگشتم ببینم پیمان داره چی کار می کنه که دیدم غیبش زده و یاسر هم می زنه تو سر خودش...

تازه پله هارو دیدم که پیمان سریع اومد پایین و برقا وصل شد...

بهاری داد زد:هر کی بوده رو زنده می خوام همین جا همین الآن...

بعد از ده ثانیه گفت:شما هر چی تو کیف یا جیبتون دارید خالی کنید...

پیمان اشاره کرد که هرچی هست و خالی کن... منم سه سوت همه چی رو درآوردم از جمله فلش...


romangram.com | @romangram_com