#بت_پرست_پارت_193

همون مرده:نه هیچ اشکالی نداره بپرس...

-ببخشید آقا بهاری کدومتونه؟...

همون مرده:من هستم... مشکلی هست؟...

چشمام از تعجب چهار تا شد و سریع گفتم:خیر... بفرمایید به جلسه برسید... بفرمایید...

بهاری:چیزی واستون تعجب آوره؟...

چشمای سبز... بسیار لاغر و برنزه... حدودا چهل ساله بهش می زد... من که دنبال یکی که چاق باشه می گشتم... تو روحت حالا جواب چی بدم؟... اینا که استاد حدس زدنن بزار راستشو بگم...

-آخه ترسناک نیستین و... هیچی دیگه همین...

نوشین با حرص پوف کشید همشون روم زوم شده بودنن پیمان هم رو به روم بود دست چپ بهاری که سر میز نشسته بود... بهاری یه لبخند ژکوند زد و گفت:و چی؟...بگو مشکلی نیست...

-هیچی دیگه... یعنی اصلا هم شبیه عاشقای روانی نیستین... بیشتر شبیه آدمای نرمال می مونین... با اون چیزایی که من از شما شنیدم گفتم لابد الآن دو نفر کنارتونن تا یکی حرف می زنه دستاتونو می گیرن نزارن پر پرش کنید...

صدای زمزمه بلند شد... پیمان سرشو انداخت پایین نخنده... فقط امیدوارم محمد اینجاها نباشه و شنیده باشه...

بهاری : خیلی خب... نیما که مریضه... پدرتون چرا تشریف نیاوردن؟...

تو روحتون... خب الآن من چی بگم؟...

-من نمی دونم...

romangram.com | @romangram_com