#بت_پرست_پارت_192




نوشین سریع گفت:شوخی نکن... بابک از شرکت ستوده اومدیم... نوشین توکلی هستم وکیل شرکت ستوده واسه شرکت تو جلسه اومدیم...

بابک:یه خورده دیر اومدین نوشین خانم... جلسه شروع شده...

نوشین:نیما حالش بد شد... وایسادیم ببینیم چی میشه وضعیتش اگه می تونه خودش بیاد بی احترامی نشه... که نتونست...

بابک یه نگاهی به نوشین کرد و موبایلشو درآورد... رفت اونطرف... نوشین با حرص به من نگاه کرد که من شونمو انداختم بالا... بابک برگشت و با حرص گفت:بفرمایید...

همین که از در رفتیم تو یه کچله عین خونه نیما اومد کنارمون... تو روحشون... حیاط پر کچل بود... البته الزاما کچل نبودن من بهشون می گفتم کچل... رفتیم دم در ساختمون و رفتیم تو که دیدم نه بابا... یه میز بزرگ گذاشتن یکی نشسته یکی پشتش وایساده و فقط هم یه صندلی خالی بود... بلند گفتم:

-بیا نوشین دیر اومدیم همه صندلی ها هم پر شد... حالا باید سرپا وایسیم...

همه برگشتن سمت ما... نوشین یه هیس گفت و ساکت شد که یهو یه آقایی گفت:هیچ کس جای شما رو نمی گیره ... بفرمایید بنشینید...

من سریع رفتم نشستم نوشین هم اومد پشت من... همون مرده گفت:شنیدم واسه مهندس مشکل پیش اومده... من واقعا متاسفم...

-لحنتون که توش تاسف نداره... البته تاسف هم لازم نیست نمرده که یه سکته کوچولو زده....

نوشین سریع گفت:ممنون از اظهار لطفتون...

بدون توجه به نوشین که داشت حرص می خورد گفتم:ببخشید یه سوال واسم پیش اومده...اگه اشکالی نداره بپرسم...آخه من بار اولمه.


romangram.com | @romangram_com