#بت_پرست_پارت_191
-بله من دختر عموش هستم... پدر و مادرش فوت شدن...
دکتر:یه سکته خفیف بود که بخیر گذشت... تا فردا ایشالا به هوش میاد... نگران نباشین...
تا خواستم بگم برو بابا چی سرت میشه اسکل خودم دیدم یه بسته قرص داد بالا نوشین ساکتم کرد... دکتر که رفت بیرون نوشین:غزل یعنی بهاری نمی فهمه اگه بیماری مسمومیت باشه خود نیما این کارو کرده... بیا بریم...
رفتیم تو یه اتاق که مخصوص همراه بیمار بود یه خانم پرستاره اومد آرایشمون کرد و لباس بهمون داد با یه فلش و ما رفتیم!
***
یه خونه ویلایی که یه آقایی اونجا وایساده بود دم درش...
نوشین با حرص گفت:وای غزل همش تقصیر توا... ساعت یه ربع به چهاره... اگه اونقدر آروم راه نمی اومدی... خود بهاری یه ربع دیر نمیاد که ما داریم یه ربع دیر می ریم...
-بترکی چقدر غر می زنی... وکیل اینقدر سرتق ... خب هر کدوم از این کفشا ده سانت پاشنه داره.....
نوشین: بیا بریم تا بیشتر دیر نشده...
-چقدر لوسی هر دختری یه ربع دیر می ره سر قرار... یه ذره جذابیت داشته باش....
اون مرده که جلو در بود یه نگاهی به من انداخت و گفت:بفرمایید؟...
-سروان محتشم هستم واسه بازرسی این خونه اومدیم...
romangram.com | @romangram_com