#بت_پرست_پارت_190
پیمان:عمومه... الو سلام عمو چی شده... سه و نیم؟... باشه نه میام... خیلی خب خدافظ... نه نگران نباش... نه من کاری به ستوده ندارم... نه بابا یه همکاری بود که بهم خورد... باشه... چشم ... خدافظ...
پیمان: خب الآن باید چی کار کنیم؟...به نیما شک کرده جلسه رو انداخته جلو... نیما خر نشی یه موقع نری...
نیما:محمد بپر بیار... زود باشید باید حاضر شیم... پیمان تو هم برو... ولی حواست به کارت باشه...
پیمان بلند شد سرشو تکون داد و رفت... تابلو بود همشون هل شدن... حدودا ساعت ده بود... یعنی تا فردا بعد از ظهر باید بشینیم...
-خب تا فردا بعد از ظهر که خیلی وقت داریم...چرا اینقدر هل کردین؟...
نوشین:فردا بعد از ظهر چیه غزل؟... پنج ساعت دیگه است...
منظورش سه و نیم نصفه شبه؟... خدایا تو روح این بهاری سفارشی...
محمد از اتاق اومد بیرون... محمد:نیما بیا بخور..
جانم؟... بسته قرص و برداشت... حدودا ده تا قرص ریخت تو دستش و همشو خرد... روشم آب خورد...
یهو دستشو گذاشت رو دلش و پیچید به هم... داشتم نگاش می کردم که محمد گفت:بلند شو غزل ببرش بیمارستان... زود باش... نوشین تو هم باهاش برو... منم فلشو یه ذره دیگه روش کار می کنم بهتون می رسونم... فقط فکر نکنم بتونم پسووردشو پیدا کنم... خودم میام اونجا بازش می کنم... برید... واسه آرایشو و لباس هم نگران نباش... برید تا نیما تلف نشده...
***
تو اتاقش بودیم که یه دکتر نسبتا مسن اومد و گفت:شما از بستگانش هستین؟...
romangram.com | @romangram_com