#بت_پرست_پارت_189

محمد:خانوادگیه... دخالت نکن به کارمون مربوط نمیشه...

نیما:کام آن(بی خیال)... بهشون بگو... چیزی نیست که...

یعنی خدایا پنج هزارتا صلوات نذر می کنم اشتباه حدس زده باشه من بهشون بخندم بگم نخیر این نبود... هی بگن غزل تو رو خدا به ما هم بگو... منم بگم نمیشه... نمی خوام... نمی گم...

نیما:هیچی تو اون تصادف هیچ جسدی پیدا نشده... بعد پلیس مضنونه که شاید کسی کشته نشده... دزدیده شده...

نوشین با تعجب گفت:خب کار کی می تونه باشه؟...

محمد: کی بجز بهاری می تونه این کارو کرده باشه؟...

نوشین: خیلی پسته اگه این کارو کرده باشن... ولی آخه اون زمان مادر من...

نیما:نمی دونم... شاید فقط در حد یه فرضیه بمونه...

-شب بخیر... من می رم مسواک بزنم بخوابم...

همشون با تعجب نگام کردن که گفتم:خب چی کار کنم... دقیقا من هیچی نمی دونم که...

گوشی نیما زنگ خورد که نیما گوشی شو برداشت و بعد از هفت ثانیه با صدای جیغ مانندی گفت:واسه چی؟... نخیر لازم نکرده... فقط بگو ساعت چند... نخیر برو به کارت برس خدافظ...

گوشی قطع کرد و با حرص گفت:بهاری زنگ زده به همه که ساعت سه و نیم جلسه است بیاین...

همون موقع گوشی پیمان هم زنگ خورد...

romangram.com | @romangram_com