#بت_پرست_پارت_188


مسعود هم بلند شد:دخترم بهاری خیلی خطرناکه به اونا هم بگو خودشونو قاطی نکنن...

بعد از خداحافظی به سمت پایین رفتم... سوار ماشین محمد شدم تو طول راه هیچ صحبتی نکردیم... یعنی من همه سعی امو کردم حرف بزنما اون محل نداد... پیاده شدیم رفتیم تو که دیدیم سه تایی نشستن نیما گفت:محمد چی شد؟...

محمد:من که کارمو کردم ولی فکر کنم غزل واسش یه اتفاقی افتاده که نمی خواد راج بهش به ما بگه...

نیما با تعجب گفت:آره غزل راست میگه؟...

تو روحت... این که تا اینجا یه کلمه هم با من حرف نزد...از کجا فهمیده بعد مسعود میگه اینا خرن...

-چیزه....نه اصلا هم اینطوری نیست...

نیما:می خوای بگم نوشین و پیمان برن اگه ناراحتی جلو اینا بگی...

تو روحت نیما... می گم هیچی نیست ... بابا ول کن بگو خلاص...

-هیچی بابا... مسعود... یعنی بابا این گفتش که مادرمو محسن... یعنی عمو این نکشته... یعنی گفتش که... خب چجوری بگم...

محمد:ولش کن نیما... نمی خواد بگی غزل... ولش کن...

نیما با تعجب نگاش کرد که محمد تایید کرد... چشمای نیما از تعجب دو تا شد....

پیمان:میشه به ما هم بگین بدونیم چه خبره؟....


romangram.com | @romangram_com