#بت_پرست_پارت_187
سرشو آورد بالا با تعجب نگام کرد که من سرمو انداختم پایین...
مسعود یهو گفت:وای... بدبخت شدیم...چقدر این دو تا احمقن... خدا...
منظورش محمد و نیمان؟... اون دو تا احمقن من چیم؟... دوباره از خودم ناامید شدم...
مسعود:ببین می دونم نباید به کسی چیزی بگی ولی خواهش می کنم بگو این دو تا دیوونه چی کار می خوان بکنن؟...
خوبه اومده سوالامنو جواب بده...
-اون دو تا دیوونه منظورت محمد و نیمان؟...
مسعود سرشو تکون داد و گفت: نمی دونم این دو تا چرا اینقدر خرن.... خب دخترم چیز دیگه ای هم هست؟...
-والا هر چی می خواستم بپرسم یادم رفت... ولی خب چرا جناب بهاری باید مادر منو بخواد بکشه؟... نیما می گفت عاشق مادرم بوده و عشق واسشون خیلی مهمه... اگه این طوریه چرا...
مسعود پرید وسط حرفم و گفت:من گفتم می خواسته مادرت رو بکشه؟... من گفتم جسدی پیدا نکردیم... هر سه تاشون ناپدید شده بودن... این یعنی که اونا گم شدن...یا بشه گفت دزدیده شدن...
-خب آخه چرا؟...
مسعود:بیست و یک ساله دنبال این جوابیم...
گوشیم زنگ خورد قطع شد... محمد بود... یعنی حله تمومش کن بریم...
-من نمی دونم چی باید بگم...همه چی قاطی شد... با اجازتون...
romangram.com | @romangram_com