#بت_پرست_پارت_186


سرمو تکون دادم و گفتم:فقط چند لحظه... اگه میشه بیاید بیرون... اگه هم وقت ندارین یه وقت دیگه مزاحمتون میشم...

مسعود سریع گفت:نه نه... من الآن می یام...

بلند شد... معلوم بود استرس داره و سردرگمه...کتشو از روی میز برداشت و رفتیم توی کافی شاپ که یه خیابون پایین تربود...

سرمو تکون دادم و گفتم:خب اینجوری که از شما معلوم میشه معلومه که شما دایی منید...ولی خب یه سوال داشتم ازتون ... به نظر شما مادر من کشته شده؟...یا که تو یه تصادف معمولی...می دونین منظور منو...

مسعود سرشو تکون داد و گفت:ماشین کاملا از بین رفته بود... هیچ نشانه ای نبود... هیچی... ولی ...

حرفشو خورد و به قهوه اش خیره شد پرسیدم:ولی چی؟... همون ولی مهمه... اینا رو که شما گفتیدو همه می دونن...

مسعود سرشو تکون داد:نقص فنی بعیده... پدرت می گه محسن این کارو کرده... نمی دونم...

-چی رو نمی دونین؟... این که برادرتون خواهرتونو کشته یا چیز دیگه ای؟...

مسعود انگار شک داشت اینو بگه یا نه... ولی آخر گفت:نه به محمد نه به نیما چیزی نگو... هیچ جسدی اونجا نبود....

با تعجب گفتم:یعنی چی؟... یعنی ممکنه...

-من و پدرت حدس می زنیم کار شخصی به نام بهاری بوده باشه... من شک دارم کار محسن باشه....

یه جیغ از تعجب کشیدم که مسعود سریع گفت:تو که بهاری رو نمی شناسی هان؟... تو که تمام وقت با محمد و نیما بودی... اگه میشناسیش... اگه می شناسیش... این یعنی...


romangram.com | @romangram_com