#بت_پرست_پارت_185

رفتم اجازه گرفتم رفتم تو...

مسعود:بفرمایین تو...گفتن که با شخص بنده کار دارین...

یه اتاق نسبتا بزرگ بود خودشم سرگرم نوشتن بود... بدون این که به من نگاه کنه گفته بود... موهاش سفید شده بود ولی پوستش مثل من برنزه بود...بینی شم مدل مال من بود... میشه گفت شبیه بودیم!... محرم بودیم... داییم بود... حلال زاده به داییش می رفت!...

-می خواستم اگه بشه باهاتون خصوصی حرف بزنم...

مسعود سرشو بلند کرد و با شک بهم نگاه کرد... بعد از چند ثانیه اخماشو کشید تو هم...

مسعود: اگه محمد فرستادت که بخوای حواس منو...

تا بخواد ادامه بده سریع پریدم وسط حرفش:مثل این که الآن وقت ندارید... بعدا میام...

برگشتم که برم مسعود: کاری داشتی؟...

-کار مهمی نبود... می خواستم چند تا سوال ازتون بپرسم... راجع به... راج...

بعد از یکمی مکث گفتم:مادرم...

مسعود با تعجب گفت: چی می خوای بدونی؟...

سرمو کج کردمو گفتم:شما دایی منید؟...

مسعود با تعجب نگام کرد... بعد از چند دقیقه گفت:غزل...

romangram.com | @romangram_com