#بت_پرست_پارت_184
- ....
- -نخیر کاریه که خودت کردی خودتم درستش می کنی....
- -باشه خودم میام اداره... فقط میام اونجا سعی کن جلو چشمم نباشی...
- محمد با عصبانیت اومد تو که نیما پرسید:محمد چی شده؟...
- محمد با عصبانیت گفت:دختره احمق بهش گفتم مواظب باش... بابا عکس مرادی رو پیدا کرده دنبالشن... باید برم مدارکو بردارم... اینطوری نمیشه...
- نیما: خب به رویا بگو...
- محمد:بابا هست... اونم نمی تونه...
- پیمان:حالا خودت می تونی؟...
- محمد با حرص نگاش کرد که من گفتم:من میام ازش راج به مادرم می پرسم تو هم برو کارتو بکن...
- ***
سوار ماشین که شدیم تا یه جا که چشمای من بسته بود بعد که باز شد تا اومدم حرف بزنم محمد ساکتم کرد... خداییش ازش حساب می بردم... منم هیچی نگفتیم تا رسیدیم...
بعد از احترام سربازه با هم رفتیم تو که محمد اتاق باباشو نشونم داد...
romangram.com | @romangram_com