#بت_پرست_پارت_182


من نفهمیدم کی از کی می ترسه! محمد که می گفت از نیما می ترسه... باور کن اینا خودشون از خودشونم می ترسن... نشون نمیدن.

نوشین:شرط دارم محمد...

محمد به مبل تکیه داد و گفت:در شرایطی هستی شرط بذاری؟...

نوشین ناامیدانه به نیما نگاه کرد که نیما خندید و گفت:خیلی خب شرطتو بگو...

نوشین:احتمالا واسه مهمونی می خوای منو بفرستی با غزلو(اینا چجوری حدس می زنن)... پیمان که خودش جدا میاد... نیما هم نیاد بهتره... شرطم اینه که تو هم باید بیای...

پیمان:چرا باید بیاد؟... اینجا باشه که بهتره...

نوشین : بهاری و سه تا بچه اش با مشاورش... باران که دست شماست... بابک هم مطمئنن جذب غزل میشه... خود بهاری هم بگیم غزل بیاد جای مونا... اگه نقطه ضعف مشاورشم بگیریم من... می مونه یه نفر... بیتا...

نیما ابروشو انداخت بالا و زل زد به محمد... محمد با حرص نگاهش کردو گفت:خب که چی؟... اصلا من به عنوان کی بیا؟... غزل رئیس بره تو وکیلش... لابد منم به عنوان محافظش بیام... بهاری هم خر نمی فهمه!

نیما روشو کرد به نوشین که نوشین با حرص گفت:نمی خوای بگی دعوت نامه لازم داری که... تو هر کاری رو عشقت بکشه انجام می دی... انگار من نمی دونم اونبار خودتو یواشکی وارد جلسه کردی...

محمد:من نبودم...

نیما : محمد دیگه خالی نبند... هیچ خری جز تو نمی تونه اونطوری وارد دستگاه بهاری شه... گیر هم نیفته...

محمد:نیما کرم نریزا... به جان تو اعصاب ندارم اصلا...باشه منم میام...


romangram.com | @romangram_com