#بت_پرست_پارت_181
نوشین با حرص به محمد گفت:هنوزم مثل اونوقتاتی... فقط نمی دونم چرا رفتی پلیس شدی... تو این دو تا رو هم وارد بازی کردی... یه کم آدم باش... حالا ما ها به درک... غزلو که دوست داری...
جانم؟... کلا من وسیله ام... خودم هیچ نقشی ندارم!
محمد:دوستش دارمو این کارو هم واسش می کنم... بدبخت سه ساله می خوای با سیامک که دوستش داری ازدواج کنی نمی تونی...
نوشین:بس کن محمد... ما همین الآن هم باهم رابطه داریم و خوبیم...
محمد:پس واسه هتل چرا بال بال می زنی؟... تو بس کن... احمق نشو... اگه تو بیای...
نوشین نالید:بهاری نقطه ضعف نداره...
نیما از تو آشپزخونه داد زد:قبلنا که داشت... مونا محتشم...
نوشین با حیرت به من نگاه کرد که نیشمو باز کردم... نوشین سرشو تکون داشت که یعنی فکر می کرد...
محمد:ببین گفتی من غزلو دوست دارم... غزلم به خاطر شباهتش با مادرش ممکنه واسش دردسر به وجود بیاد! .. پس باید این کارو انجام بدم... اگرم تو نخوای همکاری کنی...
از پشتش یه کلت درآورد گذاشت رو میزو گفت:مجبورم...
یعنی این منو دوست داره؟... من که متوجه نمی شم... بز از این بهتر عشقشو نشون می ده...
نیما اومد که نوشین بهش نگاه کردوگفت:نیما... من نمی دونم باید چی کار کنم...
نیما:من که جرئت ندارم رو حرف این محمد حرف بزنم... تو میتونی بزن...
romangram.com | @romangram_com