#بت_پرست_پارت_180


یکدفعه زنگ زدن محمد با تعجب نگاه کرد که نیما گفت:نوشینه ... راضی نشده هنوز آماده باشین...

محمد رفت تو اتاق پیمان هم سیخ نشست نیما درو زد که نوشین با سیامک اومد تو...

نوشین تقریبا داد زد:دیوونه روانی... منو مسخره می کنی؟... قرارمون این نبود... یه دفعه چرا همه چی رو عوض کردی؟...

نیما دستاشو برد بالا و گفت:تنوع که بد نیست... چرا می زنی؟...

نوشین:منو مسخره نکن... جواب منو بده... پیمان تو چرا؟... مگه یادت نیست؟...

نیما:ما رو تو هم حساب کردیم ولی اگه نیای مجبوریم تغیر نقشه بدیم...

نوشین:معلومه که نیستم... محمد دیونه است شما دو تا هم روش... منو ول کنین...

پیمان:من از اولم به این دختره اعتماد نداشتم...

نیما:نوشین یا باید با ما باشی یها با بهاری... اگه اونو انتخاب کردی بهش بگو دخترش باماست!

نوشین دادش بلند شد دوباره که مگه تو دیوونه ای که محمد اومد تو...

محمد:نوشین صداتو ببر... نمی خوای همکاری کنی لازم نیست مارو هم از کار بندازی...

نیما یه لبخند زدو رفت تو آشپزخونه تو راه گفت:چی می خوری نوشین؟...


romangram.com | @romangram_com