#بت_پرست_پارت_179

نیما:بعد از غذا واست توضیح می دم... محمد چی باید بیارم؟...نمی خواد بیای... فقط بگو...

محمد: بشقابا و چاقو و چنگالارو آماده کردم... لیوان هم تو طبقه بالا هست... دستگیره هم رو کابینته... نوشابه هم تو یخچال...

نیما وسایلو آورد و گفت:باران منو دیده... من فقط واسش غذا می برم... بقیه تونو نباید ببینه...

سرشونو تکون دادن... با این وضع نیما رئیس بود... نیما داشت لازانیا رو می ذاشت تو بشغاب که گفت:غزل بهاری خاستگار مامانت بوده...خیلی هم دوستش داشته...

-چه جالب در گذشته همه مامی منو دوست داشتن...

نیما:الآن هم تو باید جاشو بگیری...امیدوارم بهاری عشقشو یادش نرفته باشه...

-عشق چی؟ بابا ولمون کن... کی به عشق توجه می کنه...

نیما:خرده کاری هایی که تو می کردی عشق توش باشه خرابکاری میشه ولی کارایی مثل کارای ما عشق توش نباشه خرابکاری میشه... یه طورایی مثل انگیزه می مونه...

-خیلی خوبه... شایدم یهو عاشق من شد منم دیدم رئیسه رفتم باهاش...

نیما:خیلی خوب میشه ها... اگه بتونه بابکو...

محمد:نکنی نیما ها... خطرناکه اگه بابک باهاش...

نیما پرید وسط حرفش:نترس این زلزله طوریش نمیشه...

پیمان:ببین نیما می دونی من کلا با محمد مخالفم ولی این بارو نه... لااقل بذار...

romangram.com | @romangram_com