#بت_پرست_پارت_178


پیمان:ببرش خونه خودتون...

محمد با حرص گفت:اونم با رابطه الآن منو بابام... اول سرمو می بره بعدم خاکم می کنه...

نیما یه سیب برداشت و گفت:اینو خوب اومدی... از اول هم مثل سگ از بابات می ترسیدی... کارتم درست کردم بتونی دوباره بری تو اداره...منتها بابات ماوفقته...

محمد سرشو تکون داد و پیمان لم داد رو مبل...پیمان سرشو کرد تو آیفونش ...

نیما رفت تو آشپزخونه و گفت:قبلنا تر تمیز تر کار می کردی...

محمد:کثیف کاری هارو همه رو غزل کرده...

پیمان:محمد می خوای به جا داغون کردن کامپیوتر خونه داری بهش یاد بده...

محمد جوابشو نداد به جاش به نیما گفت: بهنام هم بیار همینجا...

پیمان:دیوونه شدی... محافظ نداریم اینجا که...

محمد:به نظر من که اینجا بهترین جاست... هر طور خودت می دونی... اون فر هم خاموش کن...

نیما:پیمان شروع نکن... محمد تو هم دوباره دعوا راه ننداز... دلم نمی خواد دوباره تذکر بدم...

-نیما میشه به منم بگی چه خبره... همش سه تایی دارین حرف می زنین...


romangram.com | @romangram_com