#بت_پرست_پارت_177
نیما با حرص گفت:من سر از کار این مرتیکه در نمیارم...
محمد:چی شده؟... چرا دوباره سگ شدی؟...
نیما:بهاری تاریخ جلسه رو عوض کرده... دعوت نامه ها امروز اومد...
محمد:چند نفریه جلسه؟...افتاد واسه کی؟...
پیمان:دو نفریه... منو یاسر باهم می ریم... غزل با کی بره؟...
محمد:نوشین خوبه؟...
نیما تندی نگاش کردو گفت:آره فکر خوبیه...
پیمان:باشه، من اونجا بجز کار خودم کاری نمی کنم که... مدیریت با کیه؟...
محمد:فلششو ساختم دادم غزل... بهش یاد دادم باید رو سرعتش کار کنم.... نیما تو نمی خوای خودت بری؟...
نیما:نه...یه بهانه جور می کنم... غزل هم دختر عمومه...نتیجه شایعه چی شد؟...
محمد:هیچی... در به در دارن دنبالش می گردن...اگه تو خونت باشه خطرناکه ها!...
نیما:خودش که اینجاست... ولی شوهرش خونه عموست... یه کاری کن...
محمد:خر نشو...بهنامم بگیرن کارمون ساختس...
romangram.com | @romangram_com