#بت_پرست_پارت_176


محمد: -داغون شد... دیگه بدرد نمی خوره...همین کارو باید اونجا هم که می ری بکنی...

-اونوقت ببخشیادا فضولی می کنم...کجا باید برم؟...

محمد: خونه بهاری... یه جلسه است...

-اصلا تا به من درست و حسابی چیزی نگین کاری نمی کنم...

محمد:به من ربطی نداره... نیما گفت اگه همکاری نکردی زنگ بزنم بهش...

-لازم نکرده...

محمد خندیدو گفت:عیب نداره منم ازش می ترسم...بیا بریم غذا درست کنیم...

-من که بلد نیستم!

***

لازانیا رو گذاشت تو فر و درشو بست... دستاشو شست و گفت:خیلی کمک کردی... خسته نباشید...

صدای در اومد و بعدش صدای نیما:چه کثافتکاری ای شده بودا...

پیمان:ول کن نیما... بخیر گذشت دیگه... فکر هفته دیگه باش... چرا به نظرت عوض کرده؟...


romangram.com | @romangram_com