#بت_پرست_پارت_172
-آقا یه دیقه وایسین... شماها مگه با هم دشمن نبودین؟... یهو چی شد؟...
نیما:غزل بیا برو تو... می گم یه پرستار هم لازم داریم واسه این...
محمد:ولش کن... بیا بریم تو... ببین حال کن...
رفتیم تو... منم کلا داشتم از دستشون حرص می خوردم... حالا که باهم شدن من خیلی همچین مظلوم واقع میشم...دهنم از تعجب باز موند تو پذیرایی یه سری کامپیوتر بود آدم دوست داشت باهاشون عکس بگیره!
نیما:خیلی خوبه... فقط کی اینجارو می شناسه؟...
محمد:من و تو...
-پس من اینجا دوباره هویج واقع شدم؟...
محمد:تو که اینجارو می شناسی میشه آدرسشو بدی؟....
تو روح جفتتون... باهم قهر بودین که بهتر بود... نیما یه چرخ زدو گفت:پیمان چی؟...
محمد:به درد بخوره.... البته اگه یاسر باهاش نیاد!... بدجوری رو مخمه...
نیما:خب اونم باشه بهتره... بهش می گم...
محمد:آره پیمان باشه دیگه نیازی به رویا هم نیست تو هم راحت تری...
romangram.com | @romangram_com