#بت_پرست_پارت_171
با حرص گفتم:الآن منظورتون منم دیگه؟...
محمد:قراره ضربه بزنیم... قرار نیست از بن و ریشه داغونشون کنیم که...
-اصلا مگه شما دو تا تا الآن به خون هم تشنه نبودین...جفتتون هم که عاشق من...
نیما:غزل خفه... چقد مونده...
محمد: رسیدیم ... دستمالو از رو چشمات بردار...
شبیه این کوچه باغ های قدیمی بود... یه خونه خیلی بزرگ ویلایی بود که شبیه این خونه قدیمیا بود... عین خونه ما و نیما مرموز نبود... خوشم نیومد... کلا با چیزای قدیمی حال نمی کردم!...نیما هم که کلا دنبال چیزای جدید بود... عمرا اگه خوشش بیاد...
نیما:محمد عالیه اینجا... از کجا پیداش کردی...
محمد:خودم درستش کردم... بیا تو... توش بهتره...
توش یه حیاط کوچیک سیصد چهارصد متری بود که هیچ امکاناتی نداشت... نیما لبخند زدو گفت:اونجا زیر زمینه؟...
محمد:آره... از هموناست که تو دوست داری من بدم میاد...
نیما خندید و گفت:بریم تو... کسی هم هست؟...
محمد:نه هیچ کس...
نیما:عالیه... پسر تو با این استعدادت واقعا حیف بود پلیس می موندی...
romangram.com | @romangram_com