#بت_پرست_پارت_170


محمد:تونستن که آره ولی خب خیلی طول می کشه...

نیماا:خوبه... فقط یادت باشه بعد از بهاری نوبت عموته ها...محمد تایید کرد...

فصل شش

نیما گفت:غزل برگرد... زود باش پشتتو به من کن...

برگشتم که چشمامو بست و دادم در اومد:نیما مگه مریضی؟...خیر سرم رئیستونم آ... آیـــــــــی نکن.... آیـــــــــی درد گرفت...

محمد:ولش کن نیما صداشو در نیار...کسی بیاد می شنوه...

نیما گوشمو ول کرد و گفت:خیلی جیغ جیعواِ... من نمی دونم بهاری می خواد چجوری اینو تحمل کنه...

-نیما خیلی بدی.... هلم نده... خودم می رم تو...

در ماشینو بست و خودشو محمد هم جلو سوار شدن... من فقط صدا می شنیدم... نیما:اگه دزدیدنش چی؟... می بینی که چجوریه...

محمد:اگه دزدیدنش که خودشون بیچاره میشن... خیلی سرتقه...

-نیما پدر منو درآورد... پامو هم شکوند... مگه نگفتی اگه یه مو از سرم کم...

نیما پرید وسط حرفم:منم باهات موافقم... می خوای به جا این کار پر هزینه اینو بفرستیم اونجا...


romangram.com | @romangram_com