#بت_پرست_پارت_169
-اسمو فامیلیش... کنار هم میشن بارانِ بهاری... خب جالبه دیگه...
محمد:نیما من و تو علیه بهاری... نظرت چیه؟... تو بارانو داری منم که خودت می دونی...
نیما:خب گیریم من و تو بر علیه بهاری به نفع کی؟... دیوونه شدی؟... می خوای بمیری کارای راحت تری هم هست...
محمد:بهنوش کاملا سمت تواِ... بارانو داری... من تو... نیما فکر کن؟...
نیما:بهت اعتماد ندارم... اصلش اینه... تو هم از همون خونی...
محمد:خون مادرتو هم دارم؟... جفت مادراتون محرمام بودن...
نیما:عموته.... محمد با حرص گفت:دایی اینم هست!
نیما:رویا چی؟...
محمد:کمک بزرگیه ولی اگه تو نخوای...
نیما:مسئولشو می خوای کی بکنی؟... فکرشو کردی؟... تو که بابات هست... منم که با اون قضیه قبلی...
محمد به من اشاره کرد که چشمای نیما برق رضایت زد... خوب بود هنوز قبول نکرده...
با حرص گفت:دوباره اگه بخواید منو مسئول یه چیزی کنین که نمی دونم چی هست خودتون می دونینا...
نیما بدون اهمیت به اعتراض من گفت:غزل خفه شو وگگرنه می زنم لهت می کنم... بتونه رویا می تونی؟...
romangram.com | @romangram_com