#بت_پرست_پارت_168


محمد:نیما ده دقیقه به حرفای من گوش کن...خواهش می کنم... جون غزل...

تو روحت... مگه جون من بادمجونه میذاری وسط ... حالا نیما قبول نمی کنه جون منم می شه کشک...

نیما:فقط ده دقیقه...(و نشست... چرا هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم؟)

محمد:ببین یه اتفاقی افتاده که تو نمی دونی... یه چیزایی هم هست که من نمی دونم... اگه همکاری کنی...

نیما:چی رو که نمی دونم رو لازم نیست بدونم... اگه فقط همینه من...

محمد این بار سریع گفت:مرادی یه نامزد داره باران... درسته؟...

نیما با حرص به من نگاه کرد که من رومو کردم اونور...

محمد:اونو ولش کن بچه اس... ببین می دونی که باران دختر بهاری دیگه؟... مگه نه؟...

-چه جالب...

برگشتن سمتم... دو تایی تعجب کرده بودن... چه عجب من یه کاری کردم این دو تا نتونن حدس بزنن...

نیما:غزل؟... تو بهاری رو میشناسی؟...

سرمو به علامت منفی تکون دادم که نیما:پس چی جالبه؟...


romangram.com | @romangram_com