#بت_پرست_پارت_167

نذاشت حرفشو ادامه بده سریع گفت:بیا بازی... مثل همون قدیما... هر کی ببره غزل با اون... قبوله؟...

جانم؟... سر من بازی می کردن؟...

نیما:من وقت بچه بازی ندارم... الآن تو و غزل تو اون خونه همیشگی خیلی راحت می تونم بیام ببرمش...

محمد:خوبه... اینجوری می تونیم باهم حرف بزنیم... یادت نره منو تو یه زمانی بهترین دوست های همدیگه بودیم...

با تعجب نگاش کردم می خواست چی کار کنه؟... من که به پلیس بودنش شک داشتم...با شک نگاش کردم که گفت:تا پنج دقیقه دیگه نیما میاد اینجا...همین جا بمون...(و از اتاق رفت بیرون)

همینطوری منتظر نشسته بودم که یکی زنگ زد حدس زدم باید نیما باشه... صدای پا تو حیاطو در باز شد... از پنجره داشتم نگاه می کردم... خودش بود تنها.... اومد تو به حیاط نگاه کرد و یه چیزی گفت که محمد سر تکون داد و نیما جلو جلو راه افتاد... خونه رو بلد بود... خودش گفته بود خونه همیشگی...

صداشون از پشت در میومد... دستشو گذاشت رو دستگیره که با حرص گفت:کلیدشو بده به من....

صدا یه چیزی اومد که نیما:منو مسخره کردی؟...

کلا محمد آروم حرف می زدو صداشو نمی شنیدم...که نیما گفت:بدش من...

صدای ور رفتن با در... مثل این که یکی داشت با سنجاق قفل درو باز می کرد... بعد از کمتر از یک دقیقه در باز شد که محمد گفت:عالی مثل همون وقتا...

نیما:اون وقتا تموم شد...

درو کامل باز کرد و من پریدم تو بغلش... اونم کلی ناز نوازشم کرد که محمد گفت:حالا ...

قبل از این که حرفشو ادامه بده نیما گفت:منو غزل از اینجا می ریم...

romangram.com | @romangram_com