#بت_پرست_پارت_166


محمد:نمی دونم...

مسعود:نیما می خوادش... می دونی اگه کاری کنه...

محمد:نمی دونم کجاست..

مسعود با عصبانیت سرشو تکون دادو گفت:هر کسی اینجاست رو منتقل کنید اداره... تو هم فعلا از کارت معلق میشی... پسره احمق

محمد هیچی نگفت...دو سوت همه آماده شدن با کسایی که گرفته بودن از جمله ژاله و یزدی رفتن...محمد تنها مونده بود که بعد از رفتن اونا نوک پاشو کبوند زمین و اومد سمت اتاق...

درو باز کردو اومد تو... نشست رو مبل... با حرص نگاهش کردم که یه پوف کشید اومد سمتم... دستشو گذاشت رو صورتمو نوارو کشید پایین... بعد برم گردوند و دستمالو از دستم باز کرد...

با حرص گفتم:حقته.... دیگه نمی تونی آویزون نیما شی... منم ول کن وگرنه به جرم آدم ربایی...

محمد آروم :ساکت یه دیقه...

بعد از تو جیبش گوشیشو درآورد...داشت زنگ می خورد... جواب داد گذاشت رو آیفون...

نیما:غزلو بیار... مادرتو ببر...

محمد:اگه نکنم...

نیما:از کارت که برکنارت کردم... یه کاری می کنم تا...


romangram.com | @romangram_com