#بت_پرست_پارت_165

نشسته بودم فکر می کردم که این نیما و محمد چقدر عجیبن که یهو صدای داد اومد... سریع پریدم دم پنجره تو حیاطو ببینم...

مسعود(بابا محمد... دایی من!):اینجا چه خبره؟...یکی بیاد توضیح بده...

طاهری سریع اومد یه احترام نظامی کرد...گذاشت... که مسعود گفت:آزاد...

طاهری:ما اینجا داریم تحقیقاتمونو انجام می دیم...

مسعود:بس کن طاهری... من نفهم که نیستم...

محمد اومد احترام گذاشت(بابا احترام... کجایی بیات بیای فیلم بگیری...)

مسعود:همه اینا رو تو درست کردی آره؟... میشه درست توضیح بدی...

محمد در همون حال احترام گفت:بابا من...

مسعود:بابا و مرگ... یاد بگیر با احترام حرف بزن... می دونی مادرت کجاست؟...

محمد:نه من تازه از کیش اومدم...(دروغ چیز نیست که بیاد تو روحت)

مسعود:اجازه نداشتی بری اونجا... بعدا به حسابت می رسم... این یه ماهه خیلی سرخود شدی...

محمد عین سیخ وایساده بود... یعنی عقده هام خالی شد یه جون تازه گرفتم...

مسعود:غزل کجاست؟...(من؟... اینجام)

romangram.com | @romangram_com