#بت_پرست_پارت_164
محمد:نمی دونم...
مسعود:نیما می خوادش... می دونی اگه کاری کنه...
محمد:نمی دونم کجاست..
مسعود با عصبانیت سرشو تکون دادو گفت:هر کسی اینجاست رو منتقل کنید اداره... تو هم فعلا از کارت معلق میشی... پسره احمق
محمد هیچی نگفت...دو سوت همه آماده شدن با کسایی که گرفته بودن از جمله ژاله و یزدی رفتن...محمد تنها مونده بود که بعد از رفتن اونا نوک پاشو کبوند زمین و اومد سمت اتاق...
رویا بدو بدو اومد تو سریع گفت:سرهنگ محتشم داره میاد اینجا.... بدبخت شدیم...
محمد لباشو بهم فشار داد و گفت:تابلو بازی درآوردید؟... چقدر بهتون گفتم مواظب باشید کسی نفهمه...
بابا این خودش خلافکاره... اصلا مگه پلیس نیست؟... به من چه الآن همه چی مشخص میشه دیگه...
محمد:رویا همه چی رو جمع و جور کنین مثل روز اولش بشه...
رویا:من رفتم...
محمد کلافه داشت راه می رفت که برگشت رو به من گفت:ببین دوست ندارم این کارو کنم ولی باید انجامش بدم باشه؟...
تا خواستم بگم نه اومد دستمو دهنمو بست... فقط پام باز بود... خودشم از در رفت بیرون... پلیس می خواد بیاد منو می بنده... این دیگه عجب خل و چلیه...
romangram.com | @romangram_com