#بت_پرست_پارت_163
نشسته بودم فکر می کردم که این نیما و محمد چقدر عجیبن که یهو صدای داد اومد... سریع پریدم دم پنجره تو حیاطو ببینم...
مسعود(بابا محمد... دایی من!):اینجا چه خبره؟...یکی بیاد توضیح بده...
طاهری سریع اومد یه احترام نظامی کرد...گذاشت... که مسعود گفت:آزاد...
طاهری:ما اینجا داریم تحقیقاتمونو انجام می دیم...
مسعود:بس کن طاهری... من نفهم که نیستم...
محمد اومد احترام گذاشت(بابا احترام... کجایی بیات بیای فیلم بگیری...)
مسعود:همه اینا رو تو درست کردی آره؟... میشه درست توضیح بدی...
محمد در همون حال احترام گفت:بابا من...
مسعود:بابا و مرگ... یاد بگیر با احترام حرف بزن... می دونی مادرت کجاست؟...
محمد:نه من تازه از کیش اومدم...(دروغ چیز نیست که بیاد تو روحت)
مسعود:اجازه نداشتی بری اونجا... بعدا به حسابت می رسم... این یه ماهه خیلی سرخود شدی...
محمد عین سیخ وایساده بود... یعنی عقده هام خالی شد یه جون تازه گرفتم...
مسعود:غزل کجاست؟...(من؟... اینجام)
romangram.com | @romangram_com