#بت_پرست_پارت_162


-بعدشو دیگه شکنجه امم کنی نمی گم... فکر کردی...

-داشتن با استفاده از باران ازش اطلاعات می گرفتن...بعدش؟..

یعنی تو روحت تو که همه چی رو می دونی چرا می پرسی؟...

-بقیه اشو نمی دونم...

محمد:کلا می دونستم خاصیت زیادی نشون نمی دی...

رویا بدو بدو اومد تو سریع گفت:سرهنگ محتشم داره میاد اینجا.... بدبخت شدیم...

محمد لباشو بهم فشار داد و گفت:تابلو بازی درآوردید؟... چقدر بهتون گفتم مواظب باشید کسی نفهمه...

بابا این خودش خلافکاره... اصلا مگه پلیس نیست؟... به من چه الآن همه چی مشخص میشه دیگه...

محمد:رویا همه چی رو جمع و جور کنین مثل روز اولش بشه...

رویا:من رفتم...

محمد کلافه داشت راه می رفت که برگشت رو به من گفت:ببین دوست ندارم این کارو کنم ولی باید انجامش بدم باشه؟...

تا خواستم بگم نه اومد دستمو دهنمو بست... فقط پام باز بود... خودشم از در رفت بیرون... پلیس می خواد بیاد منو می بنده... این دیگه عجب خل و چلیه...


romangram.com | @romangram_com