#بت_پرست_پارت_161
محمد:هیچ فک و فامیلی هیچی نداشت؟...
یزدی:من چک می کنم کسی چیزی نداشته باشه که دلبسته بشه...
محمد:امکان نداره نیما از یه نفر استفاده کنه و اون کسی رو نداشته باشه...
یزدی:پدر و مادرشو می شنخاتم مردن ... فامیلم نداره... تک فرزنده...
-نامزد داشت... اسم نامزدش هم باران...
محمد:حیف الآن نمی تونم وگرنه می دادم یکی ترتیبتو بده... نیما حق داشت بهت اعتماد نداشت... اگه نیما واسه اینکه دردسر درست نکنی واست پرونده روانی درست نمی کرد همین الآن اعدامت می کردم...
بعدش داد زد:یکی اینو ببره همون جا که بود...
تو کل این مدت من همین جوری نشسته بودم و حرص می خوردم که مگه من هویجم اینجا...
محمد:خب اولین بار کی مرادی رو دیدی؟...
-اومده بود شرکت بگه تو پروژه سوئدو فهمیدی منم سوار ماشینت شدم بهت گفتم...
محمد با یه لحن مسخره ای گفت:دومین بار؟...
-تو خونه نیما...
محمد:خب بعدش؟...
romangram.com | @romangram_com