#بت_پرست_پارت_160


تندی گفتم:چرا...بدبخت اینقدر بقچه پیچی شده دیده دلش چند تا دختر....

با نگاه محمد حرفمو خوردم محمد گفت:پس یکی از کسایی که اطلاعات زیادی دارن تویی...خب می خوام اول راجع به مرادی بدونم...

سریع گفتم:برو تو اینترنت سرچ کن جواب می ده...

نمی دونم حالا که زرشک(ژاله)اونجا بود چه احساس قدرتی کرده بودم که اونجوری جواب می داد...

محمد دو قدم جلو اومد جلوی ژاله وایساد...بیست سانتی ازش بلند تر بود...چونه اشو گرفت تو دستشو گفت:می دونم جواب نمیدی...می دونم حوصله نداری...نمیذارم کسی خستت کنه...یه راست با خودم صحبت می کنی...ولی الآن وقت ندارم...

بیات و صدا زد و گفت ژاله رو ببرن و یزدی رو بیارن...به ژاله هم کاری نداشته باشن...حالا که تنهام زرشک شده ژاله!

به من نگاه کرد و گفت:باید باهام همکاری کنی...یعنی مجبورت می کنم...

در زدن و یزدی رو آوردن تو...

***

یزدی خیلی داغون شده بود...

محمد:راجع به مرادی بگو...

یزدی:بهنام...واسم کار می کرد...وارد دستگاه مهندس ستوده کردمش تا اگه خواست منو کنار بزنه بفهمم...تا وقتی فهمیدم شما وارد قضیه شدین که خواستم خودمو کنار بکشم...بعد مرادی رو وادار کردم تا به شما بفهمونه من با شمام... و برعلیه مهندس ستوده کار کنه... که یهو یه روز یا دو روز بعد از جلسه ای که مسئول ساحل مشخص می کرد غیبش زد...


romangram.com | @romangram_com