#بت_پرست_پارت_159
محمد لباشو بهم فشار دادو گفت:خیلی خب...اون ده تا رو نگه دارین...نمی دونین نوشین توکلی کجاست؟...
طاهری:خیر قربان... هر جا هست پیش همسرش سیامکه...و احتمالا همراه مهندس معین...
محمد کمی فکر کردو گفت:یزدی رو بیارید اینجا...
طاهری اطاعت کرد و رفت بیرون...
بی خیال گفتم:نیما می گفت نوشین همه چی رو می دونه و بهش اعتماد کامل داره... درمورد پیمان هم می گفت خیلی بهش اعتماد داره...
یهو بیات اومد تو...احترام گذاشت و گفت:قربان محمدی رو آوردن...
محمد سریع گفت:بیارینش...
به دو تا زن چادری که یه دختر بینشون بود نگاه کردم...خودش بود زرشک بود...منتها زیر یکی از چشماش کبود بود...صورتش هم زخم و زیلی بود...موهاش نامرتب بود..
خودشو یه تکونی داد و زل زد به محمد...با لحن نفرت انگیزی گفت:به این بقچه پیچ شده هات بگو ولم کنن...زود باش...
محمد لبخندی زدو اشاره کرد که ولش کنن...بعد هم گفت:می تونین برین...
اون دو تا از اتاق رفتن بیرون...نگاه زرشک به من افتاد که سعی کرد لبخند بزنه...نه تعجب کرده بود نه هیچی...فقط سعی کرد لبخند بزنه...
محمد:خب ژاله خانم...چی شده اومدین اینجا؟...
ژاله:اومدم سرت بزنم ببینم کم کسری ندارین...
romangram.com | @romangram_com