#بت_پرست_پارت_173

نیما:به من چه. رویا بیاد خیلی هم من راحت ترم. می گی نه امتحان کن...

محمد چپکی نگاش کردو نیما گفت:من که از این دختره چندشم میشه کلا. از دخترای چادری که خوشم نمیاد بگو بره بمیره دختره ی چندش.

جانم؟ نیما چرا ایجوری حرف می زنه.

-اونوقت سه تا پسر که شما باشین ... با من تنها؟... نمی خوام اینجوری...

محمد:قبلا هم همینطور بود... ما سه تا باهم بودیم تو رو می نداختن گردن ما ازت نگه داری کنیم...

-نیما بهش یه چیزی بگو...

نیما:باشه... محمد الآن زنگ می زنم به پیمان قضیه رو ردیف می کنم...

***

بعد از سه ساعت از اتاق اومدن بیرون نیما گفت:خیلی خب... محمد تو بشین کاراتو بکن... کارای غزلو بهش یاد بده منو پیمان هم می ریم دنبال بقیه کارا...

وقتی اونا رفتن محمد:خب بیا اینجا... بشین...

کامپیوترو روشن کرد..دو سه تا کامپیوتر اونجا بود با چند تا لپ تاپ... همه چی هم اونجا بود...

-سرعت اینترنت اینجا چقدره؟...

محمد:افتضاح... هر کاری کردم نتونستم به اون قدر که می خوام برسونم... حدود دوازده گیگ...

romangram.com | @romangram_com