#بت_پرست_پارت_157

چی؟...تهران برای چی؟...من نمیام...

راست می گفت... خیابونا واسم آشنا بود... تک تک اینجاهارو گشته بودم...کنار یه ویلا وایساد... اول پسره پیاده شد درو باز کرد من بعد هم محمد پیاده شدیم...پسره دوتا زنگ زدو در باز شد...خونه نسبتا خوبی بود...از خونه محمد که بزرگتر بود...سه چهار هزار متر حیاط و یه خونه سه طبقه اوشگل...به قول محمد رضا گلزار بابا اوشگله...

پسره رفت تو...محمد هم گفت:دنبال من بیا...

تو ساختمون پر از اتاق بود...یاد کلانتری افتادم... یعنی همون کلانتری بود...بالای در هر اتاق هم اسم کسی که اتاق اون بود بود...رفتیم تو اتاق سروان محتشم...روی یه صندلی جلوی میزش نشستم... محمد گوشیشو در آورد و گذاشت رو آیفون...

بوق بوق...

محمد:الو...سلام پسر خاله عزیز....

نیما:سلام؛خوبی؟...خانواده خوبه؟...مامانت؟...

محمد با لحن بدی گفت:آره خوبه...

نیما:خب سلام برسون...کاری داشتی زنگ زدی...

محمد:اوف...گفتم بگم ما برگشتیم تهران...

نیما:سفر بخیر...به ما هم سر بزن...سوغاتی ما یادت نره...

محمد:حتما...خب دیگه کاری نداری؟...

نیما:نه...سلام برسون...

romangram.com | @romangram_com